تبلیغات
رگباركلمات - قصه ی اول

با سلام این اولین سری های قصه های مادربزرگ در این سایت است.

 

نام اولین قصه (( ماه پیشونی )) است امیدوارم لذت ببرید

 

برای دیدن داستان به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید...

یکی بود یکی نبود ....زیر گنبد کبود تو یه شهر دور دختری با پدرش زندگی می کرد...دختر قصه ما مادرش رو تو بچگی از دست داده بوود..تا

 اینکه پدرش ازدواج کرد...اون خانوم یه دختر درست هم سن و سال دختر قصه ما داشت ...وقتی دختر تو خوونه بود این مادر و دختر خیلی

اذیتش می کردن و هر وقت دختر به پدرش شکایت می کرد پدر اونو دلداری میداد...تا از بد روزگار پدر در یک حادثه از بین رفت و دختر بی نوا

خیلی تنها شد ...دختر از صبح مجبور بود همه کارهای خوونه را انجام بده ولی خواهر ناتنیش همش مشغول بازی بود ...یه روز نامادری یه مقدار

پنبه به دختر داد و گفت اینها رو ببر و بریس...دختر هم رفت تو صحرا و برای خودش مشغول ریسیدن بود که یه دفعه یه باد شدید اومد و پنبه ها

رو با خودش برد دختر گریه کنان دنبال باد دوید تا اینکه باد پنبه را داخل یه چاه انداخت...دختر رفت سرچاه و تصمیم گرفت که بره پایین و پنبه را

بیاره ...یه طناب پیدا کرد و از چاه پایین رفت و دید اونجا یه دیو با سر و روئی آشفته نشسته و یه دفعه جا خورد و سلام کرد ...دیو گفت : دختر

اینجا چیکار می کنی؟؟ببخشید باد زد و پنبه ام افتاد اینجا ..دیو گفت خوب حالا که دختر مودبی هستی بیا اینجا و سر من را بجور(بگرد) و ببین چی

توش می بینی...دختر رفت و تو موهای بلند و به هم ریخته دیو کلی عنکبوت و عقرب و مار دید با خودش فکر کرد و گفت :اینجا چیزی نیست

خیلی تمیزه...دیو که از زیرکی دختر خوشش اومده بود گفت خوب برو دم او چشمه یه آب سیاه میاد نزن به صورتت ..یه آب قرمز میاد نزن به

صورتت...یه آب سفید میاد بزن به صورتت..دختر هم رفت و همون کاری که دیو گفته بود را انجام داد و یه دفعه یه ماه زیبا و نقره ای روی

پیشونیش دراومد و زیبایی دختر را صد چندان کرد....از اینجا بود که اسم دختر قصه ما شد ماه پیشونی

دیو پنبه ها رو ریسید و داد به ماه پیشونی و ماه پیشونی هم تشکر رفت .وقتی به خونه رسید نامادریش با تعجب نگاهش کرد و گفت چه اتفاقی

افتاده؟؟ماه پیشونی هم داستان را تعریف کرد...فردای اون روز نامادری یه دختر خودش هم پنبه داد و دختر به صحرا رفت و یه باد اومد و پنبه را

برد و به چاه انداخت....دختر از چاه رفت پایین...دیو گفت چیکار داری؟؟دختر با بی ادبی گفت که پنبه ام افتاده و اینجا ...دیو گفت بیا سرم را بجور

ببین چی می بینی؟؟؟دختر تا نزدیک دیو رفت گفت اه اه چه بووی می دین...چقدر مار و عقرب تو سرتونه...من دست نمی زنم...دیو که از بی ادبی

دختر دلخور شده بود گفت برو اونور یه آب سفید میاد نزن به صورتت...یه آب قرمز میاد نزن به صورتت...یه آب سیاه میاد بزن به

صورتت...دختر هم رفت و آب سیاه رو زد به صورتش و یه خال گوشتی سیاه بزرگ روی پیشونیش دراومد و دیو پنبه را به دختر داد و دختر

گریه کنان به خوونه برگشت ...مادر دختر وقتی که اونو به اون شکل دید خیلی ناراحت شد و با ماه پیشونی دعوا کرد ...


 

روزها گذشت و گذشت تا یه روز تو شهر اعلام کردند که شاهزاده مهمونی گرفته و از همه دخترهای جوان شهر دعوت کرده که در این مهمونی

شرکت کنن...مادر و دختر خودشون را آماده مهمونی کردن و هرچی ماه پیشونی خواهش کرد که اون را هم با خودشون ببرن گفتن نه تو باید در

خونه بمونی...روز مهمونی که فرا رسید مادر و دختر آماده شدن و قشنگ ترین لباسهایی که داشتن را پوشیدن و رفتن...نامادری یه عالمه نخود و

لوبیا را باهمدیگه قاطی کرد و به دختر گفت بشین اینها رو جدا کن تا ما برگردیم...ماه پیشونی همینطور که داشت نخود لوبیا ها رو جدا می کرد

کلی گریه کرد و از اشکهاش چند تا سطل پرشد...یه دفعه در زدن رفت در رو باز کرد ..دید پری مهربون پشت دره...پری گفت چرا گریه می کنی

و ماه پیشونی ماجرا را براش تعریف کرد...پری گفت تو به مهمونی برو من میشینم و کارهات رو انجام میدم..ماه پیشونی خوشحال شد ولی یه دفعه

دوباره غم تو چشاش نشست...پری گفت دیگه چی شده؟؟؟ماه پیشونی گفت آخه من لباس ندارم ...پری مهربون یه وردی خوند و یه دفعه ماه پیشونی

خودشو تو یه لباس قشنگ دید ...پری گفت فقط قبل از اینکه نامادریت برگرده بیا خوونه...


ماه پیشونی خوشحال و خندان به سمت قصر رفت وقتی وارد تالار مهمونی شد همه نگاها به سمتش برگشت ..هیچ کس تا بحال دختری به این

زیبایی ندیده بوود ... وارد مهمونی شد و یه گوشه نشست ...شاهزاده وقتی ماه پیشونی را دید ازش درخواست رقص کرد و با هم رقصیدن ..همه

حتی زن بابای بدجنس و دخترش داشتن درمورد ماه پیشونی حرف می زدن...خواهر نا تنی ماه پیشونی به مادرش گفت :چقدر قیافه این دختر برام

آشناست...شبیه ماه پیشونیه!!!مادرش گفت نه بابا اون کجا این کجا!!!ماه پیشونی الان داره تو خونه لوبیا و نخود پاک می کنه....


 

آخر مهمونی که شد ماه پیشونی تا دید که نامادریش داره آماده رفتن میشه بدو بدو از میدون رقص خارج شد و هر چی شاهزاده داد زد کجا میری

گوش نداد و رفت ....ولی یه لنگه کفشش اونجا افتاد و دیگه نتونست پیداش کنه...


خلاصه رفت خونه و سریع لباس های کثیف و پاره خودش را پوشید و مشغول انجام دادن کارهاش شد...پری هم دیگه رفته بود...وقتی نامادری و

دختر برگشتن خونه دیدن که ماه پیشونی همه کارها رو انجام داده و یه لیخندی از روی بدجنسی به همدیگه زدن...

ماه پیشونی گفت چه خبر خوش گذشت؟؟؟و اونها همه ماجراهارو با آب و تاب تعریف کردن ...حتی گفتن یه دختر خیلی زیبا اومد و توجه شاهزاده

را کلی جلب کرد...

مدتی که گذشت جارچی ها اومدن تو میدون شهر اعلام کردن که شاهزاده دنبال صاحب این کفش می گرده و هر کسی که شب در مهمونی بوده بیاد

تا به پاش اندازه کنیم ...

همه دخترهای شهر صف کشیدن ولی کفش پای هیج کدومشون نرفت ....مدتی گذشت تا اینکه روزی در خوونه به صدا دراومد...ماه پیشونی رفت

در را باز کرد...ماموران شاه بوودن که خوونه به خوونه کفش را به پای همه دخترها امتحان می کردن...


به دختر گفتن اسمت چیه ؟؟گفت ماه پیشونی...تا ماه پیشونی خواست کفش را امتحان کنه نامادری اومد گفت اون کلفت این خونست و نمی تونه

کسی باشه که شما دنبالشین ...دخترش را صدا کرد تا کفش را امتحان کنه ...دختر به زور کفش را به پاش می کرد ولی کفش اندازه اش نبود ...یه

دفعه یکی از مامورها گفت خوب حالا که اندازه پای دخترتون نشد بذارین که به پای اون دختر هم امتحان کنیم ...ماه پیشونی خوشحال شد و کفش

را پاش کرد و همه تعجب کردن وقتی دیدن که کفش اندازه ی اندازه پای ماه پیشونی بوود...مامورهای قصر خیلی خوشحال شدن که بالاخره بعد

چند ماه تونستن صاحب کفش را پیدا کنن...و از ماه پیشونی خواستن که فردا با سر و وضعی مرتب به قصر بره... ماه پیشونی هم تو قصر موند و

با شاهزاده زندگی قشنگی را شروع کردن


 قصه ما به سر رسید ...کلاغه به خونش نرسید...




موضوعات مرتبط : داستان های قدیمی مادربزرگ ها، کتاب داستان، داستان، متفرقه،
برچسب ها : داستان، داستان های قدیمی، داستان های مادربزرگ، داستان های مادربزرگ های قدیمی، کتاب داستان، قصه های قدیمی، داستان ماه پیشونی،


تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | ساعت 15 و 09 دقیقه و 40 ثانیه | نویسنده : امین ویلان | نظرات